در آغاز جوانی همراه پدرم عازم کربلا شدیم. از پل مسیب که چهار فرسخی کربلا و روی فرات است، پیاده رد میشدیم. بارها را هم من برداشته بودم. صدای آب فرات گویا هنوز حسین حسین میکرد و فریاد العطش سر میداد. حالم چنان دگرگون بود که چند بار زمین خوردم، ولی نگذاشتم که پدرم متوجه شود.
وقتی از کوچه پس کوچهها به طرف حرم رفتیم، به جایی رسیدیم که شنیدم میگویند اینجا تلّ زینبیه است. تا این را شنیدم، حالم به شدت دگرگون شد و از حال رفتم و نزدیک بود که به زمین بیفتم، ولی پدرم کمکم کرد و به دیوار تکیه دادم.
وقتی داشتیم به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام مشرّف میشدیم، پدرم به من گفت که من از حضرت ابوالفضل علیه السلام خجالت میکشم، چون در سفر اولم که تازه داماد شده بودم، وقتی زیارتنامه را خواندم، گوشه رواق نشستم و بدون توجه، کیسه چپق نویی را که همراه داشتم، بیرون آوردم و چپق را چاق کردم و چند پُک زدم. خادم حضرت به طرفم آمد و گفت: عمو این جا و چپق؟ تا این حرف را زد، من به خود آمدم و غرق در شرمندگی شدم و چپقم را خاموش کردم. از آن موقع تا حال من از حضرت ابوالفضل علیه السلام شرمندهام.
من به پدرم گفتم اینکه عیب نیست. اتفاقا اگر جایی در کره زمین برای چپق کشیدن مناسب باشد، همین خانه حضرت ابوالفضل علیه السلام است. دلنشینتر از اینجا کجا که آدم احساس راحتی کند و یک چپق دلچسب بکشد؟ این حرف را که پدرم شنید، سر حال شد و با هم به حرم حضرت مشرّف شدیم.
اسرار پنهان...
ما را در سایت اسرار پنهان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124